هر بار که صدای در می آید به امید آنکه تو باشی دلم می لرزد...




سه شنبه 2 خرداد 1391 | نظرات ()

امروزم مثه خیلی وقتای دیگه دنبال دوتا گوش واسه شنیدن حرفام می گشتم...

دوتا گوشی گه فقط بشنون ، نه سرزنشم کنن... چون ما آدما خیلی وقتا می دونیم که کارامون اشتباهه اما شاید تا خودمون سرمون به سنگ نخوره راضی نمی شیم...!

تا الان هرکسی نوشته های گاه و بیگاه منو خونده باید فهمیده باشه که من همیشه همونجاییم که دلم اونجاست...

شاید ضعف بزرگی باشه... ولی من همینم...!

افکار درهم من همیشه عجول بودن و هستن... هر کدوم دارن سعی میکنن بهم بگن که اول از من بگو...!

یک ماه از اون روز گذشت...

روزی که فهمیدم دلم جایی گیره... فهمیدم میتونم بازم دوست داشتن رو تجربه کنم...

فهمیدم که هنوز از سنگ نشدم... هنوز کسی هست که بتونم بهش اعتماد کنم...

کسی که یک ماهه باورش کردم... با باور کردنش زندگی می کنم...

توی این یک ماه خیلی چیزا فهمیدم... خیلی چیزا رو که میدونستم اتفاق می افته اتفاق افتاد... تلخ و شیرین...

خیلی چیزا که 3 سال شاید آرزوی یک لحظه شو داشتم یک شبه به دست آوردم... تحقق رویاهای 3 ساله ی من ، توی این مدته کم...! آخه چیزایی نبودن که نشه به دست بیارم...! شاید اونا رو از آدم اشتباهی خواسته بودم...

میگن وقتی آدم چیزی رو که می خواد سخت به دست بیاره قدرشو بیشتر می دونه و انگاری واقعا درست میگن...

 

تا از یه چیزایی حرف نزنم آروم نمیشم... مثه پتک دارن تو سرم میزنن که از من بگو...

می دونستم اما باور نداشتم اون فقط تا روزی منو می خواد که بتونم واسه تنهاییش ، واسه ساعتای بی هم نفسیش ، تکیه گاهش باشم...

نمیدونم چرا منو مثه یه دیوار آهنی می دید که همیشه می تونه بهش تکیه کنه...

شاید در حکم مامان نداشته اش منو می دید...! و من درست شده بودم مثه کبک...! شاید دلم می خواست خلاء وجودشو پر کنم...!

خیلی چیزا شاید هیچوقت از ذهن من پاک نشن... اما امیدوارم گذر زمان کمرنگ و بی رنگشون کنه...

یادم نمیره...

گفت...

 اینکه می تونم اعتماد کنم رو با وجود تو یاد گرفتم...!

اینکه می تونم کسی رو دوست داشته باشم...!

روزی که سرشو رو شونم گذاشت و اینقدر اشک ریخت تا آروم شد و تو چشمام نگاه کرد و گفت... تمام خلاء روحی منو پر کردی...!!

میگفت اینقدر دوستت دارم که با دنیا عوضت نمی کنم...!

حواسم نبود که دنیاش هم مثله خودش کوچیک و بی ارزشه...!

می گفت و می گفت............... اما دیگه نمی خوام مرورشون کنم...

تمام علاقه و عشقش به یک هفته هم نکشید...!

چه زود 3 سال رو فراموش کردی نامرد...!

همه ی 3 سال زندگی من با یه چشم بهم زدن از ذهنت محو شد...!

من چه زود از دلت بیرون رفتم بی انصاف...!

حتما از اولشم جایی نداشتم...!

باید باور کنم که همین جور بوده...

باید باور کنم که همه حرفات دروغ بود...

تو مثه من یک رنگ نبودی... رنگارنگ بودی...

ارزان تر از اونی بودی که فکرشو می کردم اما برای من گران تمام شدی...

 

 

اما  خوشحالم که رفتی... شاید باید زودتر از اینا از این کابوس بیدار می شدم...

خوشحالم چون بازم خدا رو کنارم حس می کنم...

و کسی  کنارم هست که باور دارم معنای حرفامو خوب میفهمه...

کسی که تا الان دستامو تو دستش گرفته و قول داده دستامو رها نکنه...

 

 

حرفام بی سر و ته بود...

اما شاید نوشتنش آرام بخش بود...

 

دلم برای یک نفر تنگ است که می دانم دیگر برایم یکی نیست ، یک دنیاست...




سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

دلم پر است... پر ، پر ، پر...

آنقدر كه گاهی پر بودنش از چشمانم می چكد...




شنبه 23 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

این روزها حس میکنم واقعا بزرگ شده ام!  مثل چند سال قبل نیستم اینکه آرزوهایم حتما باید به همان رنگ و لعابی باشد که در خوابهایم می دیدم!  گاهی به اجبار زمانه هم می توانم آرزوهای یاسی و زرد و سبز و صورتی را کنار بزنم!  و فقط و فقط سیاه و سپیدش را بردارم!  بعد با تو بنشینم زیر سقف خیالم و رنگشان کنم!  این بزرگ شدن را دوست دارم!  اینکه همه احساسی را که دارم می دانی ، خوشحالم می کند!  اینکه حتی نمی دانی که گلهای رز صورتی را دوست دارم!  اینکه می دانم نوشته هایم را دزدکی می خوانیشان دوست دارم!  اینکه بعضی وقتها اخم می کنی را دوست دارم!   اینکه حرکاتت مثل فیلم های با دور کند آنقدر آهسته آهسته است که لج آدم در می آید را دوست دارم...!

می دانی گاهی دزدکی به تو زل می زنم!  وقتی حواست نیست جای همه خط و خطوط صورتت را حفظ می کنم!  زبری صورتت را دوست دارم! حس می کنم اینها را نگه می دارم در ذهنم برای روز مبادا ! وقتی که روزمرگی های زندگی تو را خسته به خانه می برد و من یک در میان همه زنانگی هایم را دور می زنم فقط برای اینکه روزهایم بگذرد!  آن وقت می نشینیم و دست به دامان آن خاطره ها می شویم!  آن تصویر ابدی جان می دهد برای وقتی که جیره خاطره هایمان ته کشیده است!  و دوباره از نو شروع می کنیم! 

این حس را دوست دارم! که گاهی به تو تکیه کنم! و گاهی بدوم تا نفس زنان بدوی پی من!

من از آوارگی سالهای پیش از تو ، با تو حرف زدم و زندگی مستعارم را به حضور تو از کالی  خاطره های گس جوانیم به بلوغ دردناکی مبتلا کردم!  چه اعتراف سهمناکی بود وقتی دستهایت در برابر صدایم لرزید و نگاهت لبهای ندیده ام را بوسید...!

تو می دیدی چگونه حرفهای دلم شبیه شعر می شود و من از ستوه این همه حرف چگونه زمان را زیر پاهایم له می کنم!   من صریح تر از داغی آفتاب سوختم! 

من از زل زدن خورشید روی پنجره ها بیزارم!  بخشش ابر یادم داد ، گاهی ببارم و بگذرم...

روزها گذشت...  و من از گذشتن ها به تو رسیدم...

دلم می خواهد یک روباه باشی... یک روباه مثل روباه شازده کوچولو... که صادق باشد... که هر روز فقط کمی به من نزدیکتر شود... که بعد صدای پایش برایم بشود آهنگ... که بعد همین آهنگ ها من را از هفت سوراخ بیرون بکشد... که بعد دلیل دوست داشتنش همین گندمزار باشد... و همین یکتا پرستی ام... همین من باشد خود من...!  که بعد اشکهایم بی خود و بی دلیل جاری شود در مقابل پاکی علاقه اش...!

رسوا شدن که شاخ و دم ندارد... می خواهم رسوای عالمی شوم فقط کاش این حضور گاه و بی گاه رنگ تعلق بگیرند... رنگ آغوش ، بوی تن تو ، و برق چشمان پیوسته درخشانت وقتی آهسته نگاهم می کنی...!

 

هزار بار دیگر هم که از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتی ، این شب صبح نمی شود وقتی دلت تنگ باشد...




یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

باز هوایی شده بوده بودم...

هوایی آن چشمانی که در عمق آن عکس خود را می دیدم...

با اینکه 16 روز بیشتر از آخرین دیدارمان نگذشته بود اما گذر ماهی را حس می کردم...

شاید برای او هم اینگونه بود که درخواستم را بی چون و چرا پذیرفت...

قلبم هر لحظه محکم تر به سینه می کوفت...

نگاه بیقرارم به دنبال نگاه پرانتظارش می گشت...

چشمان پر انتظارش را به دیده ام دوخت...

آرامش به قلبم بازگشت...

لمس دستانش ، چون آب روی آتش ریختن بود...

گاهی کلمات هم از بیان احساساتم عاجز می شوند...

شاید یکی از روزهای قشنگ زندگیم کنارش سپری شد...

 

لحظه هایی که به رفتنش نزدیک میشد ، آرزو میکردم زمان از حرکت بایستد...

دلم گرفته بود...

اشکهایم را تهدید میکردم...

باز هم نتوانستم هنگام خداحافظی در چشمانش نگاه کنم...

بغضی گلویم را نوازش میداد...

تا آخر شب با یادآوری لحظه های امروز سرگرمش کردم...

آخر شب دیگر با یادآوری لحظه ها ، ثانیه به ثانیه دلتنگ تر می شدم...

به اشکهایم اجازه جاری شدن دادم...

نمیدانم خواب چگونه مرا از میان آن اشکهایم ربود...


سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

در دلم آشوبی به پا بود...

چشم به راه اتفاقی بودم...

اتفاقی که هفته ای انتظارش را می کشیدم...

با هر زنگ تلفن قلبم از جا کنده می شد...

تلفن در دستانم به صدا در آمد...

صدای زنی که انتظارش را می کشیدم در گوشم پیچید...

گویی مرا شناخت... نامم را به زبان آورد... اما نتوانستم بگم این منم... همانی که میخواهی از مادرم سراغش را بگیری...

مادرم از حمام بیرون آمد... صورت نم دارش درست مثل فرشته ها بود...

در آغوشش کشیدم... بوسه ای بر گونه اش نشاندم...

دقایقی بعد دوباره قلب بیقرارم با صدای زنگ تلفن از جا کنده شد...

می دانستم او هم همانند من روبروی مادرش ایستاده و چشم به دهان او دوخته...

بیقراری دوطرفه...!

دلنشین بود...

تلفن که قطع شد مادرم حرفهایشان را برایم بازگو کرد...

می دانستم همانند همیشه از چشمانم همه چیز را می خواند...

کاش این بار هم بیقراری دلم را حس کرده باشد...!




دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

چقدر زود همه چیز رنگ دیگری به خود می گیرد...

گاهی از زمان هم باید ترسید...

از گذر ثانیه ها... از صدای نفس عقربه ها...

هیچگاه فکر نمیکردم پایان این کابوس تلخ و شروع زندگی دلنشین اینگونه لذت بخش باشد...

حتی اندیشیدن به پایان این دلسوزی بچگانه مرا سخت می آزرد...

درخود نمی دیدم روزی این کابوس تلخ را پایان دهم...

اکنون هفته ای از پایان این کابوس می گذرد...

جرات و شهامتش را کسی در من زنده کرد که تا لحظه آخر روز 26ام فروردین باورم نمیشد دلم اینگونه برایش  لرزیده باشد...

 

تمام روز کنارش آرامش عجیبی داشتم... آرامشی که قابل توصیف نیست...

باور نداشتم این حس زیبا بخاطر دوست داشتن باشد... باور نداشتم قلبم دیگر جایی برای لرزیدن، برای دوست داشتن، برای دلتنگ شدن داشته باشد...

انگار خدا باز هم تنهایم نگذاشته بود... باز هم دستانم را در دستان پرمهرش گرفته بود... باز هم در آغوش خدایم جایی داشتم... هیچ چیز برایم با اهمیت تر از این نمی توانست باشد...

دستانش که از دستانم فاصله گرفت گویی با نیمه وجودم وداع می کردم... بغض سنگینی گلویم را نوازش میداد... نگاهم را دزدیدم  و بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم گام برداشتم... می دانستم با برگرداندن رویم او را به اشک دل بیقرارم مهمان کرده ام... نمی خواستم مهمان دل بارانیم باشد...

تا رسیدن به مقصد باران من بند نیامد... نمی خواستم کسی متوجه دگرگونی حالم شود... ژرلبی به لبهایم زدم تا قرمزی چشمانم کمتر نمایان شود...

این چه حسی بود؟؟؟ دلتنگی؟؟؟ دوست داشتن؟؟؟ عشق؟؟؟

به گمانم دوست داشتن ساده ای بود که به عشق تبدیل شده باشد...

آری...اینگونه بود...  من تفاوت اینها را خوب می دانستم...

گویی دل شیشه ایم را دگر بار چسبانیده باشند...

و چقدر زیباست تجربه تپش دو طرفه نبض زندگی...




شنبه 26 فروردین 1391 | نظرات ()

بهم گفت که دوسم داره...!


بهم گفت منو میخواد...!


بهم گفت اگه پاش باشه ،


 ته حادثه میاد...!


بهم گفت که نفسهاشم...!


 اگه باشم می مونه...!


بهم گفت شور بودن رو توی نگام می خونه...!


دروغ گفت... دروغ گفت... دروغ گفت... دروغ گفت...


میگفتش من هواشم...!


تمومه قصه هاشم...!


میگفتش آبروشم...!


همیشه روبروشم...!


میگفت از خاکی دوره...!


میگفت سنگ صبوره...!


میگفت تنها نمیشم...!


میگفت میمونه پیشم...!


دروغ گفت... دروغ گفت... دروغ گفت... دروغ گفت...


بهم میگفت که زندگیشم و با من عجینه...!


میگفت چشمای من واسه اش یه دنیاست،


سرزمینه...!


میگفت طاقت میاره ،


بچگیهام، بدیهام...


میگفت از من میرونه ،


خون دلهام ، خستگیهام...


بهم میگفت که مثل هیچکس نیست...!


میگفت توی نگاهش خار وخس نیست...!


میگفت طاقت نمیاره ،  نباشم...!


میگفت از فکرشم میمیره که فکر کنه از دنیاش جدا شم...!


اینارو اون بهم گفت...!


دروغ گفت... دروغ گفت... دروغ گفت... دروغ گفت... دروغ گفت... دروغ گفت... دروغ گفت...دروغ گفت...

 

 

رضا صادقی




شنبه 5 فروردین 1391 | نظرات ()

 

نوشته ای به یک (مثلا) دوست

 

 

 

 

تازه فهمیده ام این واژه ی مثلا عجب کلمه ای است!!!

که می توان بوسیله ی آن چیزهایی را به بعضی از آدم ها نسبت داد که نمی توانند یا نتوانستند آن ویژگی را داشته باشند…

ولی به تو می گویم دوست یا دوست خوبم...

چون زمان کمی نبود که من تو را به عنوان بهترین دوست خوبم می شناختم غافل از همه چیز...ولی الان می خواهم به یاد و احترام آن دوران غفلت هم که شده تو را دوست خوبم خطاب کنم ولی...با مثلا...!

یادت هست زمانی گفتم این که می گویند چیزی را فراموش کن همه اش شعار است.یادت هست؟؟

اما حالا می فهمم که آنقدرها هم شعار نیست...

چون من داشتم فراموشت می کردم.داشتم عادت می کردم که دیگر نبینمت،دیگر به یادت نیفتم،دیگر به تو فکر نکنم...

شاید مرحله های آخر فراموش کردن تو بود که نمی دانم چه شد...خدا خواست...یا...

نمی دانم ولی دوباره یادت افتادم،یاد خاطراتت که در ذهنم بود ولی متاسفانه آنقدرها هم نبود، چون من تقریبا خاطره ای از دوران دوستیمان یادم نیست ...

یاد همه ی حرفهای ناگفته به تو که در ذهنم بود...

بعد از دوستیمان تازه فهمیدم دنیا را نمی شناسم...

راستش را بخواهی قبلا فکر می کردم هر کس در دوستیش صادق باشد، طرفش هم با او در کمال صداقت رفتار می کند و دوستی می شود دوستی گل و بلبل...!!

ولی اشتباه بود...

چون من در دوستیمان صادق بودم ولی تو...

اصلا بی خیال...این حرفها و قصه ها تکراری است.ولی باید بگویم که آدم خوبه ی این قصه، من هم نبودم، چون من هم تقصیر داشتم و آن هم اعتماد زیاد بود...

چیزی که شاید تو بلد نبودی از آن استفاده کنی و ناخواه تبدیل شد به سوء استفاده...

اگر دنیا را می شناختم می دانستم باید قدری دل سنگ باشم تا این چنین دل شکسته نباشم...

آخر می دانی آن سنگ ها که به دلم می زدی همه سنگ ریزه بودند...

فکر کنم فهمیدی که این ها فایده ندارد و....خودت را با یک سنگ بزرگ راحت کردی...

و همان شب بود که یاد حرف پدرم افتادم که همیشه می گفت: چیز شکسته هیچ خریداری ندارد اما دل شکسته یک خریدار دارد و آن هم خداست...

بعد از دوستیمان نمی توانستم در چشم خیلی ها نگاه کنم...همان موقع بود که برای اولین بار از ته دل به خدا توکل کردم...

 و جوابم را داد و این توکل، شد بهترین چیزی که در زندگی یاد گرفته ام...

 بعد خدا را شکر کردم که چنین تجربه ی تلخ اما در حقیقت شیرینی برایم رقم زد چون من خیلی چیزها از آن یاد گرفتم...

که به کسی زیاد اعتماد نکنم،به کسی وابسته نشوم و ...

بعد از آن فقط دعایت کردم حتی بیشتر از قبل...

آخر می گویند حتی برای دشمنت هم دعا کن..

بعضی وقت ها با خود می گویم شاید من دوست خوبی برایت نبودم.اما یادت هست خودت همیشه می گفتی تو بهترین دوست من هستی...ولی راستش را بخواهی من هیچ وقت باور نمی کردم.نمی دانم چرا !!!!

دوستی ما یک بازی بود.یک بازی که با بازی های بچگیمان فرق داشت.این دفعه هیچ برنده ای نداشت.البته شاید تو خود را بازنده ندانی ولی من می گویم که تو هم باختی...

خلاصه اینکه دوست مثلا خوب من ماجرای دوستی ما یا آن بازی غیر بچگانه و عجیب قصه ای بود که برخلاف قصه های دیگر با خوبی و خوشی تمام نشد...

ولی این قصه هم شاید مثل خیلی از قصه های شب بچگیمان فراموشمان شود...

فقط می گویم باز هم دعایت می کنم...امیدوارم تجربه ای باشد تا قصه ی تلخ دیگری رقم نخورد...




پنجشنبه 4 اسفند 1390 | نظرات ()

از یه جایی به بعد

دیگه  نه

دست و پا می زنی

نه بال بال می زنی

نه دل دل می کنی

نه داد وبیداد می کنی

نه گریه می کنی

نه مشت می زنی به دیوار

نه سرتو می زنی به دیوار

نه...

از یه جایی به بعد...

فقط سکوت می کنی...




سه شنبه 2 اسفند 1390 | نظرات ()

...

 

فصل هفتم...(شاید فصل آخر...!)

 

زندگی همچنان جریان داشت و نازنین با مشکلات زندگی اش دست و پنجه نرم می کرد...

آن روز را خوب به خاطر داشت... جمعه بود... تازه از خواب برخاسته بود...طبق عادت همیشگی اش اول از همه به موبایلش نگاه کرد تا ساعت را ببیند... در کمال ناباوری به نام فرستنده اس ام اس خیره شده بود... علیرضا بود...

اس ام اس شامل سلام و احوال پرسی بود... با تعجب با خود می اندیشید که بعد از این همه مدت اس ام اس زده آن هم برای سلام و احوال پرسی؟؟؟!!

می دانست که حتماً از اس ام اس زدنش قصدی دارد...

پاسخش را داد و در اس ام اس های بعدی متوجه شد که او دوباره در این شهر است...

به تلفنش جواب داد و با کمی صحبت کردن متوجه شد که او چه قصدی دارد...اما ادامه داد تا او خودش بیان کند...

_نازنین من با خانواده ام اومدم اینجا که شب بریم خواستگاری فریبا اما قبل از رفتن به اونجا دوست دارم ببینمت...

نازنین که منتظر چنین حرفی بود در کمال آرامش بهانه تراشی خود را آغاز کرد...می خواست بداند که او تا کجا ادامه میدهد...

_اما من امشب جایی مهمونم ویه کم کار دارم فکر نمی کنم بتونم بیام...

_خیلی دلم می خواست ببینمت... حتی یه ساعت هم وقت نداری؟

دیگر دلش نمی خواست پاسخش را بدهد پس بحث را عوض کرد...

_بسلامتی ، تبریک می گم ... پس توام رفتی قاطی مرغا دیگه...

_ممنون

با بهانه تراشی تلفن را قطع کرد...

آرام و قرار نداشت ... با خود می گفت باید به فریبا همه چیزرا بگویم... من همه چیزرا می دانم... نباید بگذارم او بازیچه شود...عذاب وجدان داشت... تحمل حقیقت تلخ را نداشت...

اما هر چقدر با خودش کلنجار رفت دلش نیامد خوشی فریبا را به غم تبدیل کند...

ساعتی بعد اس ام اسی برای علیرضا زد و هرچه به ذهنش می رسید نثارش کرد...

فریبا را به خدا سپرد و برایش با تمام وجود آرزوی خوشبختی کرد...

 

پس از آن دیگری سراغی از آنها نگرفت... هنوز هم گاهی که در موبایلش چشمش به شماره فریبا می افتد با تمام وجود برایش آرزوی خوشبختی می کند...



نوشتن از نبودنت

بهم کمک نمی کنه...

هیچ چیزی بعد رفتنت

 بهم کمک نمی کنه...

نشوندنت رو معنی عمیق و ناب واژه ها

پیچیدنت به حرم استعاره ها

بهم کمک نمی کنه...

هیچ چیزی بعد رفتنت

بهم کمک نمی کنه...

خط زدن نوشته هام

سوزوندن ترانه هام

بغض های تلخ بین روز

شب گریه های بی صدام

بهم کمک نمی کنه...

هیچ چیزی بعد رفتنت

 بهم کمک نمی کنه...

اینکه به خواب من میای

عاشق خنده هات می شم

اینکه تو لحظه لحظه هام

جون می گیرم فدات می شم

برگشتن روزای خوب

قصه ی بوی پیرهنت

اینکه چشامو پس بدی

حتی دیگه اومدنت...!

بهم کمک نمی کنه...

هیچ چیزی بعد رفتنت

بهم کمک نمی کنه...

 

این روزها ساعت های دلتنگیم صدای گرم و دلنشین مهرنوش بهم آرامش میده...




شنبه 29 بهمن 1390 | نظرات ()

...

فصل ششم...

 

چند روز بعد نازنین تصمیم گرفت تا با فریبا ملاقات کند و با او در مورد علیرضا صحبت کند...

با تمام ناراحتی و کینه ای که نسبت به علیرضا داشت میخواست به آن دخترک در بهبود رابطه شان کمک کند...

اس ام اسی برای فریبا فرستاد و با هم قرار ملاقاتی برای عصر گذاشتند... نازنین عصر زودتر از موعد رسیده بود و انتظار آمدن فریبا را می کشید...

دقایقی بعد فریبا به همراه علیرضا آمد... نازنین توقع نداشت علیرضا همراهش باشد... اما با دیدنشان به سمت آنها رفت...سلامی کرد و دستان فریبا را در دستش فشرد...

فریبا از خشم چهره اش قرمز شده بود...

 

_نازنین بریم

نازنین به رفتار آن دو می نگریست... قدرت تکلم نداشت...

صدای جر و بحثشان آزارش می داد...ترجیح داد دخالت نکند...

این فریاد علیرضا بود...

_مگه قرار نشد از نازنین عذر خواهی کنی که نمی تونی بری؟؟؟! بریم دیگه

_من می خوام برم

_دستان فریبا از شدت ناراحتی در دستان نازنین می لرزید... صدایش پر از بغض بود...

نازنین دستانش را فشرد و با تمام قدرت سعی در حفظ آرامشش داشت...

_برو فریبا جان... ایشالا یه فرصت دیگه

 فریبا با بغض خداحافظی کرد و راهی شد...

دقایقی بعد اس ام اسی از فریبا دریافت کرد...از او بابت رفتار علیرضا عذر خواهی کرده بود...

با تمام وجود می توانست درک کند که اکنون فریبا چه حالی دارد پس سعی کرد به جای بروز ناراحتی اش او را دلداری دهد...

اما در دلش می گفت اگه جای تو بودم به جای سکوت کشیده ای نثارش می کردم...! چقدر ساده ای دخترک... هنوز هیچ از او نمی دانی... با چرب زبانی هایش خام شدی... کاش می دانستی پشت این نقاب کیست...!

 

دیگر خبری جز چند اس ام اس زیبا از او نشد... نازنین با خود می گفت شاید دلش نمی خواهد مرا ببیند...  شاید از دیدنم ناراحت می شود پس چرا او را بیازارم؟؟؟

دیگر تلاشی برای ملاقات دوباره نکرد...

روزهای زیادی گذشت وبا گذشت زمان کم کم همه چیز را در خود حل کرد...

دیگر از عشق علیرضا چیزی برایش نمانده بود... نفرتی عمیق در دلش ریشه دوانیده  بود...

فقط از خدا می خواست که به آن دخترک کمک کند... چرا که او هم همانند خودش رنج کشیده بود... با اینکه زیاد او را نمی شناخت اما همانند خواهرش برایش عزیز بود... دلش نمی خواست کسی او را بیازارد...




دوشنبه 17 بهمن 1390 | نظرات ()

...

فصل پنجم...

 

 دو روز بعد اس ام اسی از علیرضا دریافت کرد...

نازنین اگه میشه می خوام تنها ببینمت...!

نمیدانست چرا اینقدر راحت احساسش بر عقلش غلبه می کند... باز دل دیوانه اش تاب نیاورد و قبول کرد...

پس از اینکه یکدیگر را ملاقات کردند به پارکی رفتند...

کنار هم نشستند...نازنین با اینکه دستانش را در دست داشت نمی توانست در چشمانش نگاه کند...علیرضا دستانش را دور حلقه کرد و نازنین بی اختیار سر به شانه علیرضا نهاد...

دیری نپایید که حس بدی سراسر وجود نازنین را فرا گرفت... حس اینکه او متعلق به فریباست نه به خودش...

سرش را از روی شانه های علیرضا برداشت...

_چی شد عزیزم؟

_هیچی

_یعنی چی هیچی؟

_یعنی هیچی

چند لحظه ای سکوت کردند...

_علیرضا؟

_جانم؟

نازنین به چشمانش چشم دوخت... باورش نمی شد کسی که اینقدر دوستش دارد به فریبا خیانت کند... با خودش گفت اگر فریبا بفهمد چه کنم؟ خودش هم با علیرضا هم دست شده بود... از خودش بدش آمد... خودش را کنار کشید...

_علیرضا؟
_جانم؟ چرا حرفتو نمی زنی؟ چرا ناراحت شدی؟

_تو منو دوست داری یا فریبا رو؟؟؟

_خب هر دوتون رو...!

_چی؟؟؟ یعنی چی؟؟؟ مگه همچین چیزی میشه؟؟؟

_آره

_من که نمی فهمم...!

_تو بهترین دوستم بودی و هستی... نمی تونم ازت دل بکنم... واسم مهمی... نگران آینده ات هستم...نگران لحظه به لحظه زندگیتم... خیلی دوست دارم...

_پس فریبا چی؟

_میشه تو کاری به اون نداشته باشی؟ این لحظه ها شاید دیگه هیچ وقت تکرار نشه! چرا نمی ذاری از این لحظه ها لذت ببریم؟

_یعنی چی؟ این چه حرفیه میزنی؟؟

_یعنی همین...من دوستت دارم چرا نمی فهمی؟؟؟

_اگه منو دوست داری پس فریبا این وسط چیه؟؟؟

_بس کن نازنین...اعصابمو بهم ریختی...

در سکوت به حرفهای علیرضا فکر می کرد... واقعاً در خیانت به فریبا با علیرضا هم دست شده بود؟؟ علیرضایی که او می پرستید به راستی چنین آدمی بود؟؟؟

دیری نپایید که دوشادوش یکدیگر برای رفتن به راه افتادند که...

موبایل علیرضا زنگ خورد... نازنین تصور می کرد با فریبا صحبت می کند که اینگونه راحت با هم حرف می زنند اما هنگامی که تلفنش تمام شد با ناباوری به حرفهای علیرضا گوش می داد...

_یکی از دوستان اینترنتیم بود...! دختر بدی نیست... گاهی با هم حرف می زنیم...

نازنین تر جیح داد ناراحتی و خشمش را بروز ندهد پس سکوت اختیار کرد... در دلش به خاطر سادگی فریبا ناراحت بود...

نازنین به قصد رفتن به خانه و علیرضا به قصد اینکه به دنبال فریبا برود نا خواسته هم مسیر شدند...

در راه علیرضا از اخلاق های بد فریبا برای نازنین تعریف می کرد و نازنین با طرفداری از فریبا باعث خشم علیرضا میشد...

نازنین به این فکر می کرد که باید با فریبا صحبت کند...با اینکه با تمام وجود از علیرضا و کارهایش ناراحت بود اما دلش می خواست به آن دخترک کمک کند...چرا که آن دخترک گناهی نداشت...

پس از علیرضا خواست که اجازه دهد به تنهایی یکدیگر را ملاقات کنند... به او قول داد که حرفی از رابطه خودشان به میان نمی آورد... علیرضا هم قبول کرد...

بلاخره به مقصد رسیدند و از یکدیگر جدا شدند...




یکشنبه 9 بهمن 1390 | نظرات ()

...

 

فصل چهارم...

 

 با ترک دیارش تصمیم گرفته بود زندگی کردن را از سر بگیرد... حس و حالش همانند کودکی  بود که تازه متولد شده و محیط برایش نا آشناست... راه گریزی نبود ... مجبور بود با آن محیط خو بگیرد...

باید از آن حال و هوای گذشته بیرون می آمد... پس با رفتن به سر کار زندگی جدیدی را در پیش گرفت... درس و دانشگاه را از سر گرفت و تا جایی که می توانست خود را مشغول می کرد تا فرصتی برای هجوم افکار مزاحم نداشته باشد...

تازه داشت زندگی اش را رنگی تازه می بخشید که...

 

مدتها بود از او بی خبر بود... تا اینکه طی تماس تلفنی که از او دریافت کرد مطلع شد که او به خاطر آن نفر سوم به این شهر آمده تا بیشتر بتوانند یکدیگر را بشناسند...

علیرضا از او در خواست کرد تا یکدیگر را از نزدیک ببیند...

نازنین که دوباره به حس و حال گذشته برگشته بود همه چیز را نادیده گرفت و با شوق کودکانه ای قبول کرد... حس دیدن کسی که با تمام وجود می پرستیدش ، برایش قابل هضم نبود...

ذوق کودکانه اش ، خواب را از چشمانش ربوده بود...

عقربه ها پاورچین پاورچین گام بر می داشتند...

تا ساعت دیدار هزاران بار خیابان های اطراف را پیموده بود...

 

از هیجان خون در رگهایش دوید و صورتش را گلگون ساخت... در باورش نمی گنجید که دستهایش را در دست داشته باشد...

از حرفهایی که آن روز بینشان رد و بدل شد ، چیز زیادی را جز لحظاتی که بر سرش چنان آوار فرو ریخته بود به خاطر نداشت...

لحظه ای که علیرضا از او درخواست کرد تا با آن دخترک روبه رو شود... اصلاً انتظار چنین در خواستی از جانب او نداشت...دیگر توان آن را نداشت تا مانع بروز بغضش شود... اشکهایش بی محابا جاری می شدند... سرش را روی شانه های مردانه او نهاد و آنقدر گریه سر داد تا آرام گرفت...

 ناراحتی های دیگر را بهانه ای برای اشکهایش قرار داد و خودش را چنان برای دیدن آن دخترک مشتاق نشان داد که علیرضا باورش شد...

دست در دست عشق از دست رفته اش به سوی نابودی خودش گام بر می داشت...

غرورش اجازه نمی داد تا او خردشدنش را ببیند...

 در راه علیرضا مدام در گوشش تکرار می کرد که نمی خواهد فریبا از رابطه عمیق گذشته اش با او بویی ببرد... نازنین که حس کینه در دلش ریشه می زد او را مطمئن ساخت که حرفی از خودشان به فریبا نخواهد زد...

به پارکی نزدیک شدند... علیرضا با جدا شدن از او یادآوری کرد که نازنین باید طوری وانمود کند که گویی آن دو مرتبه اول است که با یکدیگر ملاقات می کنند...

سنگینی حرفهایش برایش غیر قابل هضم بود...خود را با کتابی سرگرم کرد تا همه چیز همان گونه که او خواسته بود انجام شود...

صدای قهقهه شان خبر از نزدیک شدنشان می داد...

با دیدنشان با گامهای لرزان بلند شد. دستان یخ زده اش را در دستان فریبا جای داد و با لبخندی مانع بغض گلویش شد...سعی می کرد همان گونه که علیرضا خواسته بود رفتار کند...

کنار فریبا روی نیمکت پارک نشسته بود و تظاهر می کرد که صحبت هایش را می شنود...علیرضا به بهانه خریدن خوراکی از آنها دور شد... نازنین دیگر تاب نیاورد و بهانه یادآوری گذشته بغضش را رها کرد... آزادانه گریست...فریبا بی خبر از حال درونی او سعی در آرام کردنش داشت...

با آمدن علیرضا اشکهایش را زدود...لبخندی تصنعی را بر لبانش جای داد...

ساعتی بعد علیرضا و فریبا به قصد همراهی او ، او را تا رسیدن به خانه تنها نگذاشتند...

دوست داشت با تمام وجود فریاد بزند " تنهایم بگذارید!" اما باز هم مانع جاری شدن این سخن شد...

قهقهه هایشان در طول مسیر او را می آزرد اما چاره ای جز تحمل نداشت...گویی  مسیر چند دقیقه ای هرروزه اش تبدیل به کیلومترها راه شده بود...عقربه ها هم که با او سرلج گذاشته بودند و از جایشان تکان نمی خوردند...!

تا رسیدن به مقصد تحملشان کرد و با جدا شدن از آنها همانند دونده های دو گام گام بر می داشت....

نفس زنان به پارک نزدیک خانه شان رسید... رودخانه دلش چنان جاری شده بود که هق هق اشکهایش توجه هر عابری را به خود جلب می نمود...

ساعتها گریه کرد تا کمی دلش آرام گرفت... افسرده و با دلی مالامال کینه به سوی خانه گام برداشت...

به خانه که رسید دلیل پف کردن چشمهایش را ناراحتی های دیگر عنوان کرد و بسوی اتاقش شتافت...

باید با کسی راز دلش را در میان می گذاشت...محرم تر از نگار کسی را پیدا نکرد...

ساعتی با نگار حرف زد تا دلش آرام گرفت...

قرصی خورد و به رختخواب خزید...

مدتی بود که دوباره به آرامبخش ها روی آورده بود اما دیگر آنها هم تسلایش نمی داند...

تا صبح غرق در اشک و افکارش بود...

می دانست باز تنها کسی که می تواند آرامش را به او بازگرداند خدایش است... پس به او روی آورد... و مدام زمزمه می کرد "تو در دلهای شکسته جای داری ، پس به فریاد بی صدایم برس..."

هنگامی که از خواب برخاست چنان فرشتگان سبکبال شده بود... دست و صورتش را شست و به خودش گفت " من میتوانم... باید به زندگی ادامه دهم..."

گویی خدا باز هم دستش را در دست داشت که چنان سبکبال گام بر می داشت... از این بابت واقعاً خوشحال بود...




دوشنبه 3 بهمن 1390 | نظرات ()

...

 

فصل سوم...

قول و قرارهایشان مبتنی بر یک دوستی ساده پا بر جا مانده بود...

ارتباطشان صمیمانه تر از قبل ادامه داشت...نازنین هنوز هم عاشقانه او را می پرستید...

با خود همیشه فکر در این فکر و به این امید بود که روزی دوباره علیرضا او را بخواهد...

روزها پی در پی می گذشت و این امید واهی در جسم و روح او ریشه دوانیده بود...

 

تا اینکه یک روز علیرضا گفت مدتی است که می خواهد موضوعی را با او در میان بگذارد ...

نازنین بی صبرانه منتظر جمله ای بود که مدتها انتظار شنیدنش را می کشید...اما این بار آوار کلمات بدتر از قبل بر سرش فرو ریخت...

_میدونی نازنین... راستش... چه جوری باید بگم...

_راحت باش حرفتو بزن ، داری نگرانم میکنی...

_چند وقتی میشه که دارم فکر می کنم چه جوری باید بهت بگم...

_چی رو چه جوری بگی؟ تو که منو کشتی...! مثه همیشه راحت حرفتو بزن...

_نازنین ، یه مدته که زندگیم داره عوض میشه... چند وقتی هست که به کسی علاقمند شدم و با هم قول و قرارهایی واسه آینده گذاشتیم...

 

هر کلمه مانند پتکی بر سر نازنین فرود می آمد...اما هر گونه بود تمام قدرتش را جمع کرد تا مانع ریزش اشکها یش شود..

_به سلامتی عزیزم ، مبارک باشه

_نازنین ، عزیزم خودتم میدونی که خیلی واسم مهمی...همیشه  وهروقت بهم نیاز داشتی کنارتم...

_ممنون ، اگه حرفی نداری ، من می خوام بخوابم

_باشه عزیزم ، شب بخیر

_شب بخیر

 

 

با قطع شدن تلفن اشکهایش بی پروا جاری شدند...

باز هم هزاران سؤال بی پاسخ در فکرش موج می زد...

باید از او دل می کند...او دیگر متعلق به فرد دیگری بود... در دلش کینه و عشق در هم آمیخته شده بود...

 

 

صبح روز بعد اس ام اسی با این متن برای او فرستاد...

" با وجود نفر سوم ، وجود خودم رو اضافی می بینم...اگه حتی اون بتونه با وجود من کنار بیاد من نمی تونم...و دلیلی واسه ادامه ی این رابطه نمی بینم...

علیرضای عزیزم دوستت دارم و خوشبختیت رو آرزو می کنم...امیدوارم با اون کسی که قلبتو تسخیر کرده خوشبخت شی...

خدانگهدار "

 

از حرفهایی که به ناچار با فرمان عقلش زده بود دلگیرتر شد...اما دیگر راه گریزی نبود... او فرد سوم را می خواست...

 

روزها و شبها به امید بازگشتش به درگاه خدا دعا می کرد...رنجور شده بود... قلب خسته اش هنوز هم برایش می تپید... هنوز هم با تمام وجود او را می خواست... مدام با عقل و احساسش درگیر بود...تنها راه گریز را فرار از آن شهر می دانست...روز به روز بر تصمیمش مصمم تر شد... تا اینکه خانواده اش را قانع به ترک آن شهر کرد...




پنجشنبه 22 دی 1390 | نظرات ()