تبلیغات
نا گفته ها

خدایا...

من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم...

همانی که وقتی دلش می گیرد بغضش می ترکد...

من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند...

چشمهایش را می بندد و می گوید :

من این حرفها سرم نمی شود ، باید دعایم را مستجاب کنی...!

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند...

همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود...

و کلی روزه نگرفته دارد...

همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند...

گاهی بد جنس می شود و گاهی خودخواه...

حالا یادت آمد من کی هستم ؟؟

 

خدایا...

می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که دلی نشکند از بودنم...

و آنگونه مرا  بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم...




سه شنبه 1 شهریور 1390 | نظرات ()

دلم تنگ شده برایت ...می فهمی ؟ 
صدایت را می خواهم...
آن مهربانیت...
خنده هایت را 
آرزو به دل ماندم 
برای شنیدنِ...
زمزمۀ عشقت در گوشم 
دلم تو را میخواهد 
تویی که فکر می کردم مال منی...
نمیدانم چرا دل نمی کنم از تو...
چگونه بی من زنده ای ؟
مگر من نفسِ تو نبودم ؟ 
کدامین گل را می بویی ؟ 
من گلِ تو بودم...
یادت هست میگفتی...
گلم...
نفسم... 
آخر...
بی انصاف 
دل خوش کرده بودم به حرف هایت 
زندگی می کردم به عشقت 
کاش نبودنت خواب باشد...




جمعه 17 آبان 1392 | نظرات ()

ناگهان به خود می آیی و
می بینی پشتت خالیست و
از کسی که بهش تکیه داده بودی خبری نیست...
به خود می آیی و می بینی،
فرقی نبود،
بین آن کسی که سالهای عمرت
با شکنجه هایش سپری شده،
با کسی که عاشقانه آغوش به رویت گشوده...
آخر آخرش را که ببینی، همه یکیست...
همان نبودن...همان تنهایی...
اما دیگر دل پاره ی من طاقت اینهمه وصله پینه را ندارد...
شاید لذتهای اولش،ارزش دردهای آخرش را نداشت،
اما همین کافی بود که من باور کنم خوشبختی هم وجود دارد...
شاید یک روز، یک نفر،
یک جوری آدم را بخواهد که خواستنش به این راحتی ها تمام نشود...
درست مثل جاده ای بی انتها...




پنجشنبه 16 آبان 1392 | نظرات ()

 

وقتی می گویم : دیگر به سراغم نیا!

فکر نکن که فراموشت کرده ام...

یا دیگر دوستت ندارم!

نه...

من فقط فهمیدم:

...وقتی دلت با من نیست ؛

بودنت مشکلی را حل نمی کند ،

تنها دلتنگترم میکند...




چهارشنبه 15 آبان 1392 | نظرات ()

همه می گویند تو چقدر آرومی...
چه آرامشی داری...
اما...!
این وسط هیچکس نفهمید...
کسی
که آخر خط رسیده
دیگر فقط
نگاه می کند...




سه شنبه 14 آبان 1392 | نظرات ()

تو 
هیچوقت خوب نخواهی شد 
من
میدانم به کجای قلبت شلیک کردم 
همیشه گرفتارم خواهی بود..با هرکسی که باشی باز هم حسرت بودنم به دلت میماند 
و آن روز تو میمانی و گریه های شبانه ات..قرص های آرامبخشت ..پاکت های سیگارت 
چون هیچکس برای تو .. من نمیشود 
و به یاد داشته باش 
هیچ کس نمیتواند تو را آرام کند 
جز من 
نزدیک اند روزهای سیاهت...




دوشنبه 13 آبان 1392 | نظرات ()

نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم
و نه به فرداهایی که "شاید" بیایی
...
می خواهم امروز را زندگی کنم...
خواستی باش...
نخواستی نباش...




یکشنبه 12 آبان 1392 | نظرات ()

رفتـــــ ــــــ ــــــی ؟!
فداى چشمان خیسم!
وعـ ــده ی ما آن روزی باشـ ــد
که برای نوازش دستــــ ـــــ هایم
آغوشـــ ــم...
بوســــ ـــه ها و مهــــ ـــــربانی هایم...
مثل سگـــــ ــــــــــ لـــــ ـــــه لـــــ ـــــه بزنی!
آنــروز اگـــ ــــر...
پشتــــــ گوشتــــــ را دیدی...
مـــ ـــرا هم خواهــــ ـی دید...!




شنبه 11 آبان 1392 | نظرات ()

برنگرد!
کمی عوض شدم
دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم
به کسی تکیه نمیکنم
از کسی انتظار محبت ندارم
سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم
نگران خودم میشوم
با خودم ساعتها حرف میزنم در دنیای خودم
کسی حق ورود ندارد جز خودم...




جمعه 10 آبان 1392 | نظرات ()

اگــــــرمـیـخـواهــــــی بــــــه مــــــن تـکـیــــــه کـنــــــی

تـکـیــــــه کــــــن
...

فـقـــــط بــــــدان کــــــه مــــــن...

دیــــــواری تــــــرک خــــــورده ام...!

تـحـمـــــل تـکـیـــــه دارم امــــــا ضــربـــــه را نـــــــه...




جمعه 10 آبان 1392 | نظرات ()

 

 

ســــ ـــ ـــخت است...
سخت است درک کردن 
دخــــ ـــــتری که غــ ـــم هایـــــ ـش را 
خودش میـــ ــداند و دلش...
که همه تنـــ ـــــ ـــــها لبــــخـــندهایش را میبینند ؛
که حســــ ــــــ ـــــرت میـــــخورند 
بـــخاطر شاد بودنــــ ــــ ـــش...
بخاطر خنده هایـــــــ ــــــــ ــــش...
... و هیــــــ ـــــــــ ــــــچکس 
جز همان دختـــــ ـــــر نمیــ ـــداند چقدر تنهاســ ـــــت...
که چقدر میـــــــــ ـــــــ ـــــترسد...
از باخـــــــــ ــــــــتن...
از اعتــــ ــــــ ــــــمادِ بی حاصلش...
از یــــــ ـــــــــ ــــــخ زدن احساس و قلبــــــ ـــــــ ــــش...
از زندگــــــ ـــــــــــ ــــــی..............




پنجشنبه 9 آبان 1392 | نظرات ()

برای خودت زندگی کن

کسی که تو را"دوســـــت" داشته باشد...

با تو "می ماند"

برای داشتنت "می جنگد"

اما اگر دوستت نداشته باشد با هر بهانه ای میــــــــرود...




سه شنبه 7 آبان 1392 | نظرات ()


آنروز که چنگال گرگی پوست احساسم را درید
آنروز که تنهایی بر تنم تار تنید

آنروز که کوه غرورم در آینه شکست
آنروز که خون،در رگِ بودنم یخ بست

آنروز که کنج اتاقم تنها جای رفتن شد
آنروز که هوای بیرون برای ریه ام سم شد

آنروز که سکوت شد تمام فریادم
آنروز که بغض شکسته ام ماند در یادم

آنروز که موریانه ها جویدند اعتمادم را
آنروز که با تلنگری شکستند باورم را

آنروز که ساعت، قدمهایش کُند شد
آنروز که عصر جمعه،هر روز تقویم شد

آنروز که سیگار،گره خورد به دستانم
آنروز که دگر خنده قهر کرد با لبانم

آنروز که اشک، گونه هایم را لمس کرد
آنروز که حتی سایه ام مرا پر از ترس کرد

آنروز که زنییَتم برایم نقطۀ ضعف شد
آنروز که حق ظرافتم،مردانه شکستن شد

آنروز که مرگ را به چشم خود دیدم
آنروز که روی رفاقت خطی سیاه کشیدم

آنروز که دگر روز نبود تمام لحظه هام شب شد
آنروز که واکنشم به جملۀ عاشقتم،لرز و تب شد

آنروز فهمیدم که دگر این من،من نیستم،پا روی دلم میگذارم و می ایستم
نه من آن زن رویاهای تو نیستم
...

 




شنبه 4 آبان 1392 | نظرات ()

از میان خاکستر غم، بوی دود می آید،میسوزاند کسی تمام بودنش را...


خاطرات میبارد بر سرش مثل باران،خیس میشود از اشک،میلرزد آن تن بیجان
...


نمیداند از که شکایت کند! از دل ساده اش یا از دوروییِ انسان!

نمیداند خود چیست!! اگر انسان است پس چرا مثل بقیه نیست؟!

نه خیانت را بلد بوده است و نه دورویی،نه رسم دل شکستن میداند و نه دروغگویی...

اگر آنها انسانند پس او کیست؟! شاید فرشته ایست که نسلش رو به نابودیست...




شنبه 27 مهر 1392 | نظرات ()

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺐ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺑﻨﺰ ﺳﯿﺎﻩ!
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ...
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺏ ﭘﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﺟﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ...
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ...
ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻗﺎﻣﺘﺶ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺷﺪ...
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ...
ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﺮﻓﯽ ﺟز ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ گل ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ
ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺟﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ...
ﭼﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﺩﺍﺭﺩ … ﻫﺰﺍﺭ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﭘﯿﺸﮑﺶ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺳﺖ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺤﮑﻢ...
ﺍﻣﻦ ﺍﺳﺖ … ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ...
ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ...




شنبه 27 مهر 1392 | نظرات ()

کنــارت هستند ؛ تا کـــی ؟!
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند
...
از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!
وقتی کســی جایت آمد...
دوستت دارند ؛ تا چه موقع ؟!
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســتداشـتن پیــدا کنـند...
میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه...
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود!
و این است بازی باهــم بودن...!




جمعه 26 مهر 1392 | نظرات ()

قالب وبلاگ

وبلاگ-پیج رنک گوگل-nagofteha13.mihanblog.com